|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از زندهياد مهدی اخوان ثالث :: 2 "خوان هشتم"، حتما تا آخر آخر بخونينش و با من همآوا بشين... خدا رحمتش کنه استاد اخوان رو... ... يادم آمد هان، داشتم میگفتم، آن شب نيز سورت سرمای دی بيدادها میکرد. و چه سرمايی چه سرمايی! بادبرف و سوز وحشتناک ليک خوشبختانه آخر، سرپناهی يافتم، جايی گرچه بيرون تيره بود و سرد، همچون ترس قهوهخانه گرم و روشن بود همچون شرم... همگنان را خون گرمی بود. قهوهخانه گرم و روشن، مرد نقال آتشين پيغام، راستی کانون گرمی بود. مرد نقال آن صدايش گرم، نايش گرم، آن سکوتش ساکت و گيرا و دمش، چونان صداي آشنايش گرم راه میرفت و سخن میگفت. چوبدستی منتشا مانند در دستش، مست شور و گرم گفتن بود. صحنه ميدانک خود را تند و گاه آرام میپيمود. همگنان خاموش، گرد بر گردش، به کردار صدف بر گرد مرواريد، پای تا سر گوش -"هفت خوان را زادسرو مرو يا به قولی "ماخ یالار" آن گرامی مرد آن هريوهی خوب و پاکآيين روايت کرد؛ خوان هشتم را من روايت میکنم اکنون،... من که نامم ماث" همچنان میرفت و میآمد همچنان میگفت و میگفت و قدم میزد "قصه است اين قصه، آری قصه درد است شعر نيست، اين عيار مهر و کين مرد و نامرد است بی عيار و شعرِ محضِ خوب و خالی نيست هيچ –همچون پوچ- عالی نيست اين گليم تيرهبختیهاست خيسِ خون داغ سهراب و سياوشها، روکش تابوت تختیهاست..." اندکی استاد و خامش ماند پس همآوای خروش خشم، با صدايی مرتعش، لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند: آه، ديگر اکنون آن عماد تکيه و اميد ايرانشهر شيرمرد عرصهی نآوردهای هول، پور زال زر؛ جهان پهلو، آن خداوند و سوار رخش بیمانند، آنکه هرگز –پون کليد گنج مرواريد- گم نمیشد از لبش لبخند، خواه روز صلح و بسته مهر پيمان را، خواه روز جنگ و خورده بهر کين سوگند آری اکنون شير ايرانشهر تهمتن گرد سجستانی کوه کوهان، مرد مردستان رستم دستان در تگ تاريک ژرف چاه پهناور کِشته هر سو بر کف و ديوارههايش نيزه و خنجر، چاه غدر ناجوانمردان چاه پستان، چاه بیدردان، چاه چونان ژرفی و پهناش، بیشرميش ناباور و غمانگيز و شگفتآور آری اکنون تهمتن با رخش غيرتمند، در بُن اين چاه آبش زهر شمشير و سنان، گم بود پهلوان هفت خوان اکنون طعمهی دام و دهان خوان هشتم بود و میانديشيد که نبايستی بگويد هيچ بس که بیشرمانه و پست است اين تزوير، پشم را بايد ببندد، تا نبيند هيچ... بعد چندی که گشودش چشم رخش خود را ديد بس که خونش رفته بود از تن بس که زهر زخمها کاريش گويی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت میخوابيد او از تن خود –بس بتر از رخش- بی خبر بود و نبودش اعتنا با خويش. رخش را میديد و میپاييد. رخش آن طاق عزيز، آن تای بیهمتا رخش رخشنده با هزاران يادهای روشن و زنده... گفت در دل: "رخش! طفلک رخش! آه!" اين نخستين بار شايد بود کان کليد گنج مرواريد او گم شد. ناگهان انگار بر لب آن چاه سايهای را ديد او شغاد آن نابرادر بود که درون چه نگه میکرد و میخنديد و صدای شوم و نامردانهاش در چاهسار گوش میپيچيد... باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای! ديد رخش زيبا، رخش غيرتمند رخش بیمانند، با هزارش يادبود خوب، خوابيدهست آنمچنان که راستی گويی آن هزاران يادبود خوب را در خواب میديدهست... بعد از آن تا مدتی تا دير، يال و رويش را هی نوازش کرد، هی بوييد، هی بوسيد، رو به يال و چشم او ماليد... مرد نقال از صدايش ضجه میباريد و نگاهش مثل خنجر بود: "و نشست آرام، يال رخش در دستش، باز با آن اخرين انديشهها سرگرم جنگ بود اين يا شکار آيا؟ ميزبانی بود يا تزوير؟ قصه میگويد که بیشک میتوانست او اگر میخواست که شغاد نابرادر را بدوزد –همچنان که دوخت- با کمان و تير بر درختی که به زيرش ايستاده بود، و بر آن بر تکيه داده یود و درون چه نگه میکرد قصه میگويد اين برايش سخت آسان بود و ساده بود همچنان که میتوانست او اگر میخواست، کان کمند شصت خم خويش بگشايد و بيندازد به بالا، بر درختی، گيرهای سنگی و فراز آيد ور بپرسی راست، گويم راست قصه بیشک راست میگويد. میتوانست او اگر میخواست. ليک..."
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي